"/>
صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهاي سکسي
فیلم سکسي | سکسولوژي | خنده بازار | داستانهاي سکسي(English)
:سايت های سکسی جديد و ديدنی ، موزيک ، چت ، دانلود ، فيلم ، دوست يابی
 | انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | راهنما | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / ساعت هشت و نیم
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 18 . 19 . >>
پیام نویسنده
7 May 2007 16:12 - #


golili مرسی گلی خانوم قربانت عزیزم

قسمت پنجم :

بدو بدو رفتم بالا و مانتومو و مقنعه ام رو درآوردمو گوشی رو برداشتم و شمارشو گرفتم نیما هم سریع جواب داد : سلام یاسی رسیدی ؟ خندیدمو گفتم لوسس انگار با هواپیما اومدم پرسید کجا بودی دیشب دختر خوب ما رو می کاری ها ؟ گفتم نه بابا رفته بودیم خونه احسان اینا گفتم که بهت ممکنه بیاد دنبالم تو دیشب پشت بوم بودی ؟ گفت نه زنگ زدم دیدم نیستین فهمیدم نمیای یاسی تنهایی ؟ گفتم آره بابا تا شب تنهام البته اگه کسی نیاد دنبالم گفت نه دیگه کسی نمیاد داداشت که دیروز تو رو برده خونش خواهرتم که یه زنگ بهش بزن بگو دارم میرم حموم عمرا دیگه کسی مزاحمت نمیشه گفتم عجب جونوری هستی تو نیما که چی حالا مثلا کسی نیومد ؟ گفت خب دیوانه من و تو راحتیم دیگه ! دلم می خواست نیما بیاد اما می ترسیدم نتونم جلوشو بگیرم آخه من اصلا حریفش نمی شدم می ترسیدم آبروریزی بشه زورمم که بهش نمی رسید دو دل شده بود این بهترین فرصت بود چون ممکنه بود یکی دو روز دیگه مامان اینا بیان می تونستم با خیال راحت تا شب با نیما باشم ولی اگه دست درازی می کرد چی ؟!!! فهمید دارم فکر می کنم شل و ول جوابش رو می دادم گفت یاسی تو از چی می ترسی ؟ می ترسی من بیام بخورمت تموم شی ؟ بابا چند ساعت با همیم دیگه مثل همون وقتا که میریم بیرون با هم قرار می ذاریم و می گردیم نمی خورمت بابا نترس گفتم نیما به خدا اگه بخوای کرم بریزی خودت می دونیا ذوق زده شد و گفت باشه باشه من تا یه ساعت دیگه اونجام . گفتم وایسا نیما از در ساختمون نیای تو ها ضایعس یکی می بینه از پشت بوم بیا من میرم در رو باز می کنم تو از اونجا بیا خندیدو گفت ایییییییول اونجوری بهتره خدافظی کردیم و منم سریع رفتم در پشت بوم رو که از داخل بسته بود باز گذاشتم و اومدم پایین . خیلی می ترسیدم تا حالا از این کارا نکرده بودم حالا می خواستم پسر همسایه رو بیارم خونه قلبم تند تند می زد و می ترسیدم وقتی نیما خونه است یکی بیاد البته این که مسخره بود چون مطمئن بودم بابا که تا شب نمیاد احسان هم حتما تا 5 عصر سرکاره تازه کلید هم که نداره بخواد بیاد تو خونه یهو پس فکرام بی مورده . اما بازم می ترسیدم دلهره داشت منو می کشت هی پشیمون می شدم و دوباره خودمو آروم می کردم .
تو اون یه ساعت اول رفتم یه زنگ زدم به سولماز و گفتم دارم میرم حموم و اگه زنگ زدی نبودم تو حمومم بعدشم درس دارم میخوام خونه خلوته درس بخونم !!!! گفت باشه مزاحمت نمیشم برو به کارت برس . بعد با خیال نیمه راحت رفتم سراغ یخچال یه چیزی خوردم یخچال رو هم که سینا قبلا شخم زده بود ولی باز یه چیزایی واسه خوردن پیدا می شد . لباسم که یه تاپ بود رو عوض کردم و یه تی شرت پوشیدم که یه ذره پوشیده تر بود یه شربت خنک هم درست کردم و همه چی رو آماده کردم تا نیما بیاد هنوز کامل یه ساعت نشده بود که صدای زنگ اتاق اومد . انگار قلبم هری ریخت پایین داشتم سکته می کردم یه نگاه تو آینه کردم و دویدم طرف در از چشمی نگاه کردم نیما بود اااااااوه چه تیرپیپ زده بود پس تو این یه ساعت آقا رفته به خودش برسه با اضطراب در رو باز کردم تا منو دید نیشش باز شد و گفت سلام دوشیزه . گفتم سلام بیا تو تا کسی ندیده پرید تو و کنار من ایستاد . در رو بستم و برگشتم دیدم داره منو نگاه می کنه گفتم چیه ؟ اولین باره منو می بینی ؟ گفت نه خب تا حالا این شکلی ندیده بودمت گفتم خب برو بشین خوش اومدی یه کمی تو خونه قدم زد و داشت وسایلها و در و دیوار رو نگاه می کرد منم داشتم نگاش می کردم صورتش رو تازه زده بود معلوم بود رفته حموم راستش دیدم رفته حموم بیشتر نگران شدم اگه می خواد چند ساعت کوتاه بمونه و کاری نکنه چرا اینقدر به خودش رسیده و رفته حموم ؟!!! بعد دوباره گفتم ای بابا خب نمیشه که مثل هپلی ها بیاد . رفت نشست رو مبل و ولو شد گفت بیا بشین ببینم تو می خواستی چی کار کنی تا شب تک و تنها تو خونه ؟ رفتم کنارش نشستم و گفتم معلومه دیگه هنوز چند تا از امتحانام مونده درس می خوندم یه نگاه از سر تا پا بهم انداخت و اومد نزدیکترم نشست و گفت بابا آدم یه ساعت دو ساعت نهایتش دیگه سه ساعت می تونه درس بخونه تو خسته نمیشی تا شب درس بخونی ؟ بابا تو دیگه از خرخونم رفتی اونورتر یه کمی به بهانه اینکه می خوام خودمو جابه جا کنم ازش فاصله گرفتم آخه اینقدر اومده بود نزدیکم که هم از کتف و بازو بهم چسبیده بودیم هم وقتی باهام حرف می زد نفسش می خورد تو صورتم بوی آدامس نعنایی میداد دهنش انگار چند دقیقه قبل آدامس تو دهنش بوده فهمید ازش فاصله گرفتم اونم ادای منو درآورد و یه کمی خودش رو چسبوند به من دوباره و گفت بابا یه چیزی روشن کن حوصله امون سرمیره که اینجوری گفتم چی بذارم ؟ گفت یه آهنگ توپ بذارلااقل از این سکوت بزنیم بیرون خیلی اضطراب داشتم نیما که معلوم بود تا یه حالی نکنه از این در بیرون نمیره می ترسیدم از کارم پشیمون شده بودم . از دوستام شنیده بودم پسرا وقتی شهوتی میشن دیگه هیچی حالیشون نیست می ترسیدم نیما شهوتی شه کار دستم بده اینقدر از فکرای عجیب و غریب تو ذهنم بود که اصلا نگاه نکردم ببینم چه سی دی تو ضبطه همین جوری روشن کردم و play رو زدم رفتم نشستم تا سی دی پخش بشه که یهو صدای یه آهنگ مسخره اومد فهمیدم از این سی دی ها مجازه که بابا گوش میده تو تلویزیون هم پخش می کنه نیما خندید و گفت از اینا گوش میدی ؟ خدایا دوست دختره ما رو باش مثل بز داشت می خندید گفتم مرض ماله من نیست که ماله بابامه بلندتر خندید و گفت ببین چه چه چهی میزنه یارو ببینم بابات گرامافون هم گوش میده ؟! گفتم نیما ساکت شو دیگه مسخره بلند شدم رفتم سی دی رو عوض کردم و یه چیز درست و حسابی گذاشتم نیما هنوز داشت می خندید راه افتادم برم طرف آشپزخونه دو تا شربت بیارم که گفت کجا ؟ بهت برخورد ؟ جوابشو ندادم و رفتم تو آشپزخونه جرات نکرد بیاد دنبالم . شربتا رو ریختم و بردم گذاشتم رو میز و خودمم نشستم صندلی روبه روی نیما داشت نگام می کرد . خودمو زدم به اون راه که مثلا متوجه نشدم حواسش به منه با سوت صدام میکرد نگاش نکردم دوباره . دولا شدم و لیوان شربت خودمو از رو میز برداشتم داشتم می خوردم که یهو صداشو نازک کرد وبا یه حالت دخترونه ای گفت ای وای ! نکنه تو لیوانه من چیزی ریخته باشی ؟ وای بحالت بیهوش بشماااا خنده ام گرفت و شربتم پرید گلوم نزدیک بود خفه شم پرید کنارمو می زد پشتم گفت چی شد یاسی ؟ هول نشو بابا همش ماله خودته آرومتر بخور تنفس مصنوعی می خوای ؟ گفتم لال شی نیما یه دقیقه حرف نزن خوب شم . چند تا سرفه کردم و تا خوب شدم بازم خنده ام گرفته بود نیما هم نگام میکرد و می خندید دستشو انداخته بود دور کمرم گفتم خب دیگه خوب شدم دستتو بردار بی زحمت دستشو کشید کنار و دولا شد لیوانه شربتشو برداشت و همونجوری که می خورد منو نگاه میکرد منم بقیه شربتمو داشتم میخوردم یهو گفت جوووووووووون ! گفتم زهرمار . چیه ؟! گفت بابا با تو نیستم که عجبا با این شربتم می گم جووون چه خنکه داشت دوباره خنده ام می گرفت اما خودمو کنترل کردم و سعی کردم با یه لبخند تمومش کنم یه قلوپ دیگه خورد و گفت یاسی بابا تو که اینقدر عنق نبودی چرا اینجوری می کنی ؟ این همه من بوست کردم و لب گرفتم ازت چیزی شده ؟ حالا اینقدر ادا درمیاری گفتم نیما من می دونم خودتم می دونی دیگه اینجا با بوس و لب و بغل و ازاین چیزا تموم نمیشه من تورو می شناسم میدونم می خوای چی کار کنی . اخم کرد و لیوانش رو گذاشت رو میز و گفت واسه همین این پیرهنو پوشیدی ؟ تو این گرما مامانه من تو خونه تاپ می پوشه اون وقت تو اینو پوشیدی تی شرتم از جلوی سینه ام سه تا دکمه داشت من دوتاش رو بسته بودم و فقط یه دونه بالاییش باز بود گفت لااقل دکمه هاتو باز کن خفه میشیا گفتم تو نگران من نباش گرمم نیست . اومد نزدیکمو گفت بچه ها راست میگنا میگن اگه دست دخترا باشه تا صبح واسه آدم ناز میکنن یاسی جان شرمنده عزیزم ! تا اومدم برگردم لیوانه شربتمو از دستم کشید بیرون و گذاشتش رو میز منو محکم بغل کرد و می خواست لب بگیره گفتم نیمای دیوونه چته ؟ برو کنار خفم کردی ااااااااااه ولم کن له شدم بازوهامو محکم گرفته بود تو بغلشو لباشو آورد جلو منو هل داد عقب ولو شدم رو لبه مبل یه کمی خم شد رومو لباشو چسبوند به لبام نمی تونستم داد وبیداد بکنم ساکت شدم داشت لبامو می خورد نیما عشق لب بود اصلا از لب گرفتن خسته نمی شد دیدم اگه به این باشه تا شب می خواد همینجوری بمونه تکونش دادم و به زور زدمش کنار گفتم خب مثل آدم لب بگیر نیما چرا تجاوز می کنی ؟ خندید و گفت تجاوز ؟! خب باشه مثل آدم خودت با من راه بیا ولم کرد و از روم بلند شد منم بلند شدم و نشستم دور لبامو با دستم پاک کردمو گفتم مثل آدم هم میشه لب گرفتا ! گفت بله اگه مثل آدم باشی و ناز نکنی . صورتشو آورد جلو و لباشو گذاشت رو لبام این دفعه منم باهاش همکاری کردم اون لب پایینمو می خورد منم لب بالاش رو زبونش رو فشار داد تو دهنم از این کار بدم میومد با سرو صدا بهش فهموندم بکشه بیرون زبونشو . داشت لب پایینمو می کند اینقدر محکم می خورد منم لب بالاش رو گاز گرفتم دردش گرفت کشید عقبو گفت آآآآآآآآآخ ! یکی طلبت یاسمن خیلی بد جنسی .

elahe_prance
اعضا
7 May 2007 16:21 - #


الهــــه جون ممنونم از اینکه ادامه دادی....

Beny_wax
اعضا
7 May 2007 16:56 - #


ایول بابا خیلی باحالی

armin852006
اعضا
7 May 2007 18:07 - #


الهه جون داستانت رو خوندم دمت آتشفشان!!!

قلمت پایدار!!!

آخرشی!!!

Beny_wax
اعضا
7 May 2007 18:09 - #


الهــــه جون ممنونم که ادامه دادی
می خونمش حتما

shahbaz_king_star
اعضا
7 May 2007 20:54 - #


لام ابجی الهه : ا یول دمت گرم خیلی قلمت با حاله

shahram_s
اعضا
8 May 2007 08:40 - #


salam Elaheeee
shomam bahal minvisiii vaghan mesle dokhtarayee iran sheytonii yade karaye bad bad khodam miyoftam javani kojaey yadat bekherrrrri
zod zod benvisss montazere baghyashim...

nina408
اعضا
8 May 2007 08:51 - #


سلام .میبینم که ادامه رو گذاشتی . الان نمی تونم بخونم .save کردم تا بعدا بخونم . بعدا میام
مرسی

al_pacino
اعضا
8 May 2007 12:58 - #


قربانت موسی جان شرمنده کردی منو مرسی
armin852006 باحالی از خودته عزیز
شهباز جان ممنون لطف داری
shahram_s سلام شهرام خان ممنونم که سر میزنی
nina408 سلام عزیزم قربانت دخترای ایرونی شیطونن دیگه مثل پسرای ایرونی ممنون که خوندی ای بابا شما هنوز جوونی خیلی وقت داری
al_pacino سلام آقای آل پاچینو اشکال نداره عزیز مرسی


قسمت ششم :

زدم رو دماغشو گفتم حقته یه کم لطیف ترلب بگیر خب . خوبه حالا اینقدر تجربه داری چشمامشو درشت کرد وگفت من ؟ من تجربه دارم ؟ تو اولین دختری هستی که من دارم نذاشتم ادامه بده پریدم تو حرفشو گفتم خفه عزیزم . تو ؟ اونم تو ؟ دیگه واسه من که خالی نبند من همسایتونم می شناسمت خندید و گفت تو راجع به من همیشه اشتباه می کنی گفتم نیما جون ننت دیگه خالی نبند که واسه من بلندتر خندید و گفت خب بابا باشه ببینم یاسی شما تو خونتون جایی پیدا میشه که بشه خوابید ؟ گفتم وا ! یعنی چی ؟ میخوای بخوابی ؟ گفت آره دیگه اینجوری نشسته حال نمیده گفتم برو بابا اینو باش می خواد منو بخوابونه عمرااااا دوباره اخماش رفت تو هم و گفت یاسمن تو دیگه تا الان باید منو شناخته باشی می دونی که اگه بخوام باهات سکس کنم بهت می گم مگه نه ؟ خب راست می گفت چیزی نمی تونستم بگم گفتم آره خب می دونم . گفت آفرین حالا هم می گم فقط می خوام کنارت دراز بکشم و فقط با لبات کار دارم همین نگاش کردم و نمی دونستم چی بگم گفتم باشه ولی کرم نریزی ها چشمک زد و گفت باشه بابا بااااااااااااشه بلند شدمو گفتم بیا بریم تو اتاق خودم سریع بلند شد وگفت اول این ضبطو خاموش کن سکوت بهتره رفتم خاموشش کردم و راه افتادم طرف اتاقم و نیما هم پشت سرم داشت میومد در رو باز کردمو رفتم تو اومد تو در رو بست گفت به به اینجا اتاقه توست ؟ چه مرتبه آفرین رفتم نشستم لبه تختم و نیما داشت تو اتاقو نگاه میکرد با کنجکاوی نگاه میکرد خوشم میامد از کنجکاویش به دقت دیوار و پوسترها و کامیپوتر کتابام و میزم و تختو نگاه میکرد بعد رفت جلوی پنجره و یه نگاه انداخت بیرون و اومد نشست کنارم مثل منگولا همین جوری نشسته بودیم که نیما از رو رفت بالاخره دراز کشید رو تخت و گفت بیا اینجا دراز بکش منم رفتم بالا و دراز کشیدم کنارش تختم یه نفره بود کامل چسبیده بودیم بهم که جامون بشه خنده ام گرفت از این کارمون انگار واجب بود بخوابیم رو تخت نیما گفت تخته کوچیک هم خوبه ها ببین چه حالی میده اینجوری جات که تنگ نیست یاسی ؟ گفتم نه خوبه راحتم خندید و گفت می خوای جات تنگه من بیام روت بخوابم که جات بازتر بشه دوتایی بلند خندیدم خندمون که تموم شد نیما با دست چونمو گرفت و چرخوند سمت خودش لبامو بوسید و برد تو دهنش منم یه کمی کج کردم خودمو به پهلو خوابیدم دستشو برد پشتم و گذاشت رو باسنم سرمو کشیدم عقبو گفتم هوووو دستتو بردار گفت بابا خب میفتی از رو تخت دستمو گذاشتم که نیفتی گفتم آآآآها حتما باید منو از اونجا بگیری ؟ دستشو برداشت و گفت بیا بابا اینم از دستم بده بیاد حالا گفتم چیو ؟ گفت اینو صورتشو آورد جلو و لبامو برد تو دهنش دو سه دقیقه ای داشت لب می گرفت که گفت یاسی بیا رو من بخواب گفتم برو بابا تو هم برعکس شده ؟ گفت خب تو می ذاری من بخوابم روت ؟ گفتم نه غلط می کنی خندید و گفت ولی من میذارم تو بخوابی روم گفتم آخه واسه چی ؟ گفت بابا تو که نمی خوای حال کنی حداقل به من حال بده خودمم دیگه از این گیر دادن و زر زر کردنم خسته شدم به خودم گفتم بابا اگه نمی خواستی کاری بکنی چرا گذاشتی نیما بیاد ؟ حالا هم که اومده دیگه افه نیا و حرف گوش کن همین یه بار تو عمرت این کاررو کردی دیگه از این فرصتها امکان نداره پیش بیاد بلند شدمو خوابیدم روی نیما دستاشو گذاشت پشتمو دوباره شروع کرد به لب گرفتن من کاری نمی کردم فقط بی حرکت خوابیده بودم روش و نیما هم داشت لبامو می خورد یه دفعه سرشو برد عقب و گفت یاسی تو بادمجونی ؟ گفتم یعنی چی ؟ گفت یه کاری بکن دیگه تو هم گفتم خب چی کار کنم ؟ یه کمی نگام کرد و گفت بابا یه ذره همکاری کن ماچی بوسی لبی چیزی این چه وضعشه انگار مجسمه گذاشتم رو خودم تا قبل از نیما با اینکه دوست پسر زیاد داشتم اما سکس با هیچ کدومشون نداشتم بلد نبودم چیکار کنم یه چیزایی تو فیلما دیده بودم اما روم نمی شد از اون کارا بکنم گفتم خب باشه بیا لبامو بردم جلو و نیما لبامو می خورد منم لبای اونو می خوردم یه کمی که گذشت دیگه واقعا جفتمون خسته شدیم حتی خودمم می گفتم خدا کنه نیما دیگه بی خیال لب گرفتن بشه خسته شدم دیگه نیما یه ذره سرخ شده بود و چشماش به خماری میزد می دونستم این یعنی داره قاط می زنه دستاشو گذاشت پشت کمرم و منو با دستاش بالا و پایین می کرد و انگار می مالید رو خودش وقتی این کار رو می کرد چشماش بسته میشد و معلوم بود خیلی لذت می بره دلم واسش سوخت بیچاره نگاه کن چه جوری داره حال میکنه خنده ام گرفت چشماش بسته بود و ندید من دارم می خندم بهش تصمیم گرفتم یه ذره بیشتر بهش حال بدم ولی از اینکه بیشتر از این نمی خواست خیلی خوشم اومد اگه من چیزی نمی گفتم نیما واقعا میخواست در همون حد بمونه گفتم همین قدر که سر حرفش موند و چیزی نمیگه کافیه بذار یه حالی بهش بدم از پایین لباسش گرفتم و کشیدمش بالا چشماشو باز کرد وگفت چی کار می کنی ؟ گفتم لباستو درآر این مزاحمه تعجب رو می شد تو چشماش دید دستاشو برد بالا و من لباسش رو درآوردم وااااااااای سینه هاش اصلا مو نداشت من بدون مو دوست داشتم نیما همونجوری بود که من دوست داشتم تنش خیلی کم مو بود هاله قهوه ایه سینه اش رو لیس زدم می دونستم هنوزم باورش نشده منم که دارم این کار رو می کنم داشتم نوک سینه هاش رو لیس می زدم و آروم میخوردم نیما هم انگار خوابه چشماش بسته بود بعد که خسته شدم بلند شدم و حالت نشسته روی نیما خودمو روی کیرش آروم عقب و جلو می کردم دلم می خواست شلوارشو دربیاره اما روم نمی شد کاری بکنم یا چیزی بگم این کار رو کردم احساس می کردم نشستم روی یه چیزه سفت گفتم پس راست کرده آقا آروم آه می کشید چشماشو باز کرد و منو نگاه کرد بوس فرستاد واسم دیوونه تو این حالتم دست از این اداهاش بر نمیداره لبخند زدم بهش دستشو برد سمت دکمه های شلوارش و یکیشو باز کرد و صبر کرد عکس العمل منو ببینه منم یه کمی رفتم عقبتر تا بتونه همه دکمه هاش رو باز کنه دید من این کاررو کردم شجاع شد و گفت دوست دارم تو بازش کنی منم دکمه های بعدیش رو باز کردمو خودم از روش رفتم کناررو شلوارشو کشیدم پایین تا مچ پاش خواستم دوباره بشینم روش که گفت اون چیه مثلا گذاشتی اونجا ؟ گفتم چی ؟ گفتم شلوارمو دیگه درش بیار کامل بندازش پایین نمی تونم پامو باز کنم اینجوری شلوارشو از پاش کامل در آوردم و انداختم پایینه تخت دوباره رفتم روش و نشستم دستاشو گذاشت رو پهلوهامو منم با ریتمی که خودش با دستاش به بدنم می دادم خودمو می مالیدم بهش شلوار پام بود زیاد بهم حال نمیداد خودم زیپ شلوارمو کشیدم پایین نیما چشاش هشت تا شد گفت آآآآخ قربونت برم بذار من درش بیارم اومدم حرف بزنم که مثل فنر پرید و منو هل داد عقب و تکیه دادم به پایین تخت و خودش شلوارمو از پام کشید بیرون یه شورت توری سفید پام بود برق شهوت تو چشاش دیده شد می خواست دست بماله بهم که گفتم بخواب حال زوده هول نشو رفت سر جاش خوابید و منم خودمو دوباره می مالیدم بهش وای این دفعه خیلی بیشتر حال میداد کیرش حسابی بزرگ و سفت شده بود خودمو محکم می مالیدم بهش واسه اینکه بیشتر لذت ببرم انگار اون یه کمی دردش میومد یه جوری می گفت آآآخ ! انگار هم درد داشت هم لذت می برد دیگه خودم داغ کرده بودم مثل نیما خودمم آه و اوهم راه افتاده بود هیچی حالیم نبود شورتمو خودم درآوردم نیما داد زد تو چرا درآوردیش ؟ می خواستم خودم درش بیارم حالم طوری نبود که بتونم جواب بدم داغ داغ بودم بلند شد و گفت بیا لباستو در بیارم اول رفتم جلوشو دو تا دکمه بالای لباسم رو باز کرد و از همونجا یه کمی از سینه هام معلوم شد یه بوس زد روشو از پایین لباسم گرفت و درش آورد سوتینم با شورتم ست بود توریه سفید با دستاش هر دو تا سینه ام رو می مالید از روی سوتین بعد دستاشو گذاشت رو ی شونه هامو منو کشید پایین صورتمو می بوسید دور تا دورش صورتم رو می بوسید پیشونیمو، چشمامو، گونه هامو، موهامو از جلوی پیشونیم زد کنارو می بوسیدشون خیلی دقیق و با آرامش کار می کرد شل شده بود بدنم دلم می خواست بخوابم بند های سوتینمو داد پایین و با کمک خودم درش آوردیم سینه ها م که افتاد بیرون قیافه نیما خیلی دیدنی بود گفت آآآآآآآآخ قربونه اینا برم من سرشو برد جلو و حمله کرد بهشون یکیشو گرفته بود تو دستشو می مالید اون یکی رو به شدت می خورد و می لیسید بعد جاها رو عوض می کرد منم دستامو گذاشته بودم رو سرشو و صدام دیگه بلند شده بود اینقدر سینه ها مو خورد و مالید که داشتم می افتادم دیگه منو خوابوند و خودش اومد کنارمو جوری وایساد که یعنی شورتشو دربیارم حالا نمی دونم چه گیری داده بود لباسای منو دربیاره منم لباسای اونو دربیارم ! شورتشو در آوردم و کیرش مثل فنر اومد بالا جا خوردم چقدر کلفت بود مثل همونا بود که تو فیلم دیده بود ولی انگار نسبت به اونا یه ذره کوچیکتر بود اونایی که من دیده بودم تو فیلما مثل تنه درخت بود خوبه حالا ماله نیما اونجوری نبود نمی دونستم حالا که کیرش اومده بیرون چی کارکنم گرفتمش تو دستمو مثل اوشگولا نگاش می کردم نیما فهمید بلد نیستم چیکار کنم دستاشو گذاشت رو دستمو بهم یاد داد چطوری بمالمش همون جوری که نیما یاد میداد منم می مالیدمش آهسته گفت یاسی می خوریش ؟ تا حالا امتحان نکرده بودم ولی وقتی تو فیلما میدیدم چندشم میشد اما اینبار حشری بودم و حالیم نبود در جوابش نوک زبونم رو زدم به سر کیرش ببینم چه مزه ایه هیچ مزه ای نداشت مزه اش خنثی بود . این بار زبونم با فشار زدم به سرش که نیما یه آآآه بلند کشید فهمیدم این کار خیلی بهش حال میده چند بار این کاررو کردم تا نیما خودش کیرشو فرو کرد تو دهنم دندونم می خورد بهش گفت فقط لباتو حلقه کن دورش دندونات نخوره بهش مثل بچه حرفگوش کنا حواسمو جمع کردم و فقط زبونمو لبهام برخورد داشت با کیرش از صورتش معلوم بود راضیه داشت تو دهنم تلمبه می زد دستاشو رسوند به سینه هامو یه کم مالوندشون و سر و صدای آاآآاه و واااایش پیچیده بود تو اتاق یه کمی که این کار و کرد کیرشو با زبونم دادم بیرون گفتم یه وقت آبش میاد خفه میشم رفت عقبو به من اشاره کرد که بخوابم منم خوابیدم خودش پاهامو باز کرد و یه لیسه محکم به کسم زد که انگار برق بهم وصل کردن همه بدنم تکون خورد نمی دونستم چم شده ولی خیلی لذت داشت یه آخ بلند کشیدم نیما دستاشو گذاشت بغل رونامو شروع کرد به لیسیدن تند تند لیس می زد و زبونشو می کشید روی کسم داشتم دیوونه می شدم دیگه داشتم جیغ می زدم و اصلا حالیم نبود کجام و صدام ممکنه بره بیرون مثل بز داد می زدم نیما هم تندتر لیس می زد زبونشو که فشارمیداد دیگه چشمام سیاهی می رفت یهو یه لرزش محکم افتاد بهم و انگار سبک شدم ولی به شدت نفس نفس می زدم انگار کوه کندم چشمامو بستم چند دقیقه بعد که بهتر شدم نیما پاهامو باز کردو کیرشو همزمان می مالید به کسم و لای پاهامو باسنم با کیرش ضربه می زد روی کسمو کیرش و فشار میداد روی کسم پاهامو جفت کرد و داد بالا و کیرمو می کشید لاش دوباره درش میاورد و فشارمیداد لای پاهام اینقدر این کار رو کرد تا یهو اونم صدای آه و اوهش تبدیل شد به جیغ بعد سریع پاها مو باز کرد و کیرشو گذاشت جلوی نافم و آبش ریخت بیرون با فشار تا روی سینه هام رسیده بود نیما هم تکون می خورد و می لرزید با دستش می کشید روی کیرش چقدرم داغ بود آبش شکمم داغ شده بود . بعد اومد ولو شد کنار من و نگاه میکرد به شکم و سینه من که آبش رو ریخته بود روش

elahe_prance
اعضا
8 May 2007 13:02 - # | ویرایش بوسیله: golili


الهه عزیز . هر دفعه که میام برای دو چیزه اول گذاشتن قصه خودم . دوم خونده قصه تو . گلی

golili
اعضا
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 18 . 19 . >>
جواب شما
         

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.

Powered by MiniBB